تبليغاتX
هنر -

 
 

شاگردی به نزد استاد خود رفت و به او گفت : چرا خداوند به همه به یک اندازه شانس نداده و تقدیر مساوی رقم نزده ؟

استاد گفت : چرا این چنین فکر می کنی ؟

شاگرد گفت : چطور می شود که من با همه تلاشم هنوز در نقطه اولم و پیشرفت آنچنان نکرده ام ولی بعضی ها با تلاشی هم اندازه من از ثروت و دارایی بیشتری برخوردار هستند . چرا خداوند شانس مساوی و دارایی مساوی به ما نداده مگر ما چه فرقی داریم .

استاد گفت : شما هیچ فرقی ندارید و دست شاگردش را گرفت و او را به جلوی دکان قصابی برد ، چند دقیقه ای روبروی دکان قصابی ایستادند گربه ای به طرف دکان آمد و قصاب تکه ای گوشت جلوی او انداخت و گربه آرام به خوردن آن مشغول شد .

استاد از شاگردش خواست تا فردا همراه او دوباره به جلوی دکان بیاید .

فردا نیز همین ماجرا تکرار شد و گربه غذای آن روزش را نیز از قصاب دریافت کرد .

استاد رو به شاگرد کرد و گفت : تا به حال چقدر گربه دیده ای که گرسنه هستند و آشغالها را برای تکه ای غذای بدبو جستجو می کنند ؟

شاگرد گفت : بسیار زیاد .

استاد گفت : به نظر تو این گربه و آن گربه های بیچاره در خلقت از هم چیزی کم دارند ؟

شاگرد گفت : نه استاد .

استاد گفت : در شانس چطور ؟

شاگرد به فکر فرو رفت .

استاد گفت : خداوند در خلقت اینها فرقی نگذاشته و عدالت را رعایت کرده ، اما این گربه توانسته بر ترس و وحشت خود از آدمی غلبه کرده و هر روز روزی خود را به نحو احسن دریافت کند اما آن گربه ها هنوز از آدم می ترسند .

ما انسانها هم همینطوریم در خلقت ما تفاوتی نیست و شانسمان مساوی است اما عده کمی از ما ترس خود را از مشکلات و افکار استرس بارشان دور ریخته اند و توانسته اند به آنچه که خداوند در اختیارشان قرار داده دست پیدا کنند ولی عده ای مثل تو از ترس اینکه مبادا شکست بخورند یا سختی کار را تحمل کنند خود را در پله اول نگه می دارند



جمعه 1387/07/19 |

 

PageRank